آنچه در پی می آید، نسخه پیاده سازی شده سخنرانی دکتر شیرین بیانی است که در تاریخ ۷ آبان ۱۳۹۲ در جلسه هم‌اندیشی فرهنگنامه کودکان و نوجوانان ایراد شده است.

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
حافظ

سخنان خود را این­گونه آغاز می­کنم که باید به این نکته توجه خاص مبذول داشت که اقوامی که با تعداد نفرات بسیار زیاد و با خان ­ومان خود به ایران تهاجم کردند؛ و سپس با پراکندگی در اغلب نقاط آن مستقر گردیدند؛ و بی هیچ گونه وجه تشابه مادی و معنوی با ایرانیان آمیزش یافتند، سبب بسیاری دگرگونی­های گاه بنیادین گردیدند. هرچند که به­همین علت تفاوتهای فاحش فرهنگی، تمدنی و اقتصادی، نتوانستند به خواست خویش که همانا مغولی نمودن سرزمین گشوده شده بود، نائل آیند. جنگ شمشیر به نفع آنان پایان پذیرفت. ولی به دنبال آن نبرد قلم آغاز گردید. و این­گونه مغلوبشان ساخت. این اقوام در گروههای متفاوت بزرگ و کوچک، ابتدا در روستاها، کشتزارها و چمنزارها، درکنار شهرها سکنی گرفتند؛ زیرا با سنت و ترتیبات قبیله­ای کوچ نشینی، نمی توانستند یک باره شهرنشین و خانه نشین گردند. مالکین اصلی یا کشته شده یا از املاک خود گریخته بودند؛ و تازه واردین بیش از آنکه در زمینها به کشت و زرع بپردازند، آنها را تبدیل به علفزارها نمودند تا دامها و اسبانشان را تغذیه کنند. بدین ترتیب اولین لطمۀ مهاجمان این شد که کشاورزی، که مهمترین رکن اقتصادی کشور بود، از بین برود؛ و طبقۀ مالک و کشاورز برای مدتی از هم گسیخته؛ و به جای آن بتدریج یک طبقۀ جدید” اشرافیت ایلی” ایجاد شود؛ که همان رؤسای قبایل جنگجو و یا خانها بودند هنگامی که به دقت توجه نماییم، در می یابیم که مغولان سرزمینهای جدید اشغالی را چون “اولوس” خود پنداشتند. در مغولستان، ” اولوس ” به معنی ناحیه­ای بود متعلق به یک ایل، با همۀ افراد وابسته به آن، که در آن زندگی می کردند و به کوچ نشینی می پرداختند. این­گونه، فاتحان تازه وارد، سراسر ایران را بمنزلۀ ” اولوس” خود بشمار آوردند؛ که می بایست بین خانها و ایلاتشان تقسیم شود؛ ولی دیری نپایید که بناچار، بتدریج کوچ نشینی تبدیل به یکجانشینی می شد؛ که برای هردو طرف غالب و مغلوب بسیار سخت می نمود. کشاورزان و روستائیان جان سالم بدر برده، در تملک اربابان جدید درآمدند؛ و به همان مقدار که از جهت مادی گرفتار شدند، از جهت معنوی نیز در عذاب افتادند زیرا می بایست طبق آیین و سنتهای آنان زندگی نکبت بار خویش را آغاز نمایند.

در شهرهای غارت و ویران شده، وضع هرچند متفاوت، از این هم بدتر بود. جدای کشتارها و ویرانیها، مردم گریخته از خانه­ها، صاحبان جدیدی می­یافتند که با خانه­نشینی بیگانه بودند؛ و کسانی هم که خانه­هایشان برجای مانده بود، شغل­ها و دارائیهای خود را از دست داده بودند از سوئی می­بایست به بازسازی ویرانیها بپردازند؛ و از سوی دیگر تازه واردین را به شیوۀ زندگی خود عادت دهند؛ و یا به شیوۀ آنان تن دردهند. قباله­ها، اسناد و مدارک مربوط به دارائیهای منقول و غیر منقولشان نابود شده بود. هرکس ادعائی داشت که اغلب نمی توانست آنرا ثابت کند. اوباش و بیکاره­ها و فرصت طلب­ها نیز مزید بر علت شده بودند. بدین ترتیب طبقات جامعه از هم گسیخته شد. طبعات جنگهای خانمانسوز، یکی پس از دیگری بشدت بروز می کرد. سیاهی فقر بر شهرها و روستاها سایه می گسترد. فروش اسرای جنگی در بازارهای نیمه ویران، نوعی برده داری را اشاعه می­داد. بر تعداد روسپی خانه ها و اماکن فساد، روز به روز افزوده می شد؛ و روسپیان برسر کوی و بازار پراکنده شده بودند. فرصت طلب های بی مایه که خود را به دستگاه تازه واردین رسانیده بودند، بر سر کارهای عمده گماشته می شدند؛ و کارها از دست دانایان کشته شده یا گریخته و بگوشه ای خزیده خارج؛ و به نادانها سپرده می شد. در اینجا به عنوان نمونه روایت زیرا از عطاملک جوینی که خود شاهد ماجرا بوده است، نقل می کنیم:

” به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلکِ دوّار، و گردش گردونِ دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارسِ درس مندرس و معالم علم  منطمس گشته و طبقۀ طلبۀ آن دردست لگدکوب حوادث، پای مال زمانۀ غدّار و روزگار مکّار شدند؛ و به صفوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار، مقَرَض سیوف آبدار شدند و در حجاب تراب متواری ماندند:

هنر اکنون همه در خاک طلب یاد کرد                           زانک اندر دل خاک اند همه پُر هنران،،

اینک لازم است به آیین و آداب و رسوم و یا بهتر گفته شود به فرهنگ مغولی توجّه نماییم که هیچگونه شباهتی به فرهنگ مغلوبین نداشت؛ و کار را بیش از پیش دشوار می کرد: آنان با آیین ” شَمَنی” و ” کتاب یاسای چنگیزی” به ایران آمدند. ” یاسا” را به تعبیر امروزی باید نوعی ” قانون اساسی” مغولان بدانیم که بوسیلۀ چنگیزخان، در بامداد تهاجمها، تدوین گردیده، مجموعۀ همۀ آداب و سنن و اندیشه های ماوراءالطبیعی مغولی بود که می بایست مغولان طبق دستورهای، شئون زندگی مادّی ومعنوی خویش را بی هیچ سرپیچی، سروسامان بخشند؛ و آیین شَمنی بر آن حکمفرما بود. مجری این آیین ” شمن ها ” بودند که باید آنها را ” جاودگر- روحانی” یا ” جادوگر- پزشک” بنامیم و دستورهای آنان لازم الاجرا بود. مغولان خدائی را که ” تاب تانگری” نامیده می شد، می پرستیدند، که جایگاه او” آسمان آبی جاویدان” بود؛ بت ها مظاهر او بودند؛ و این گونه بت پرستی نزدشان رایج بود. آنان بشدّت خرافه پرست بودند، جادو را مذموم می داشتند؛ و جادوگران بمنزلۀ شیاطین، مورد بیم و نفرت بودند. شمن ها دفع جادو می کردند؛ و مردمان از بیم خرافی، به شَمَن ها پناه می بردند. انتقام که آنرا ” اوش ” می گفتند، از موارد سنتی مهم زندگی قبیله ای بود؛ بگونه ای که گاه اتتقام یک نسل، پس از گذشت دورانی طولانیِ چند نسلی، با اغتنام وقت و موقع، توسط اولاد افراد ضربت خورده، با نبردهای خونین بزرگ و یا کوچک گرفته می شد. تموچین، چنگیزخان بعدی، که قبل از بقدرت رسیدن، از دوران نوجوانی و جوانی مراحل سخت و گاه نکبت باری را گذرانیده بود؛ و همواره مترصد وقت برای گرفتن انتقام یا ” اوش” از دشمنان و رقیبان خود، سرانجام با یافتن وقت مناسب به بهانۀ همان توهین ها، تحقیرها و شکست ها، قبایل کوچک و بزرگ رقیب را منکوب ساخت؛ و سپس بازهم با همین بهانه، نبردهای سهمگین خود را در چین و ایران آغاز نمود. او توانسته بود درگذشته با گذر از بلاهایی که چند بار جان او را به خطر انداخته، و او معجزه آسا از آن خطرها بدر آمده بود، خود را مستظهر به تاییدات آسمانی بنمایاند و به یاری همین نیروی معنوی، قدرت مادی خود را افزون سازد؛ و سرانجام با تشکیل حکومت منطقه ای مغول در صحرای گُبی، در نظر افراد ایلی، به عنوان ” تب بزرگ” جلوه نماید.

با مرور در جامعۀ ایلی در می یابیم که زن از جایگاهی بالا و والا برخوردار بود. زنان تقریبا با مردان برابر و از اختیارات فراوان بهره مند بودند. در واقع چرخ اقتصاد قبیله به دست آنان به گردش در می آمد. در شوراهای قبیله ای شرکت داشتند. این شوراها که ” قوریلتای” نامیده می شد، به تعبیر امروزی سیاست و اقتصاد هر ایل یا قبیله را که بخصوص بر محور جنگ می چرخید، اداره می کرد. بدین ترتیب زمانی که حکومت منطقه ای واحد چنگیزی که حدودا به سال ۶۱۶ ﮪ ایجاد شده بدنبال نبردهای پی در پی خانمانسوز تبدیل به امپراطوری گردید، قدرت زنان همچنان حفظ شد؛ و حتی آنان در موارد لزوم نایب السلطنه می شدند. ثروت شخصی خود را داشتند و از آن بهره مند می شدند. با تهاجم مغولان شمنی آیین به ایران، براندازی حکومت خوارزمشاهی؛ و بخصوص پس از سقوط بغداد به سال ۶۵۶ ﮪ  و برچیده شدن دستگاه خلافت عباسی؛ که خلیفه، بمنزلۀ اولوالامر مسلمین تلقّی می شد، اساس دین اسلام نیز مانند سایر شئون فرهنگی متزلزل گردید؛ و مغولان می خواستند آیین خود را جایگزین دین اسلام و سنت های آنرا  جایگزین مناسک و آداب اسلامی نمایند. به سرعت مساجد و کانون های مذهبی و مدارس متروک گردید. اغلب روحانیان و علما تارومار، فراری و یا کشته شدند و طبقۀ روحانی نیز بشدّت لطمه دید. زنان مغول بدون حجاب و آزادانه در کوی و برزن به گردش درآمدند؛ و در کنار همسران متنفذ خود وارد معرکۀ سیاست و اقتصاد گردیدند؛ و در شوراها کنار دست آنان قرار گرفتند.

اگر کمی به عقب بازگردیم، زمانی که هلاکوخان برای گشایش سراسری و نهائی ایران به سال ۶۵۱ ﮪ وارد این سرزمین شد، امپراطوری مغول تشکیل شده، پایتخت از قراقروم در مغولستان به پکن منتقل شده بود. بدین جهت رهبانان بودائی در دستگاه حکومتی وارد شده، جایگاهی خاص یافته، توانسته بودند بعضی از شاهزادگان، خاتون ها و فرماندهان مغول را به آیین بودائی درآورند؛ در حالیکه از قرونی پیش در واتیکان، و سایر مراکز مذهبی مسیحی در سرزمین های شرقی مدیترانه، هیئت های ” تبشیری” تشکیل شده، در نقاط گوناگون آسیا تا مغولستان راه یافته، توانسته بودند کلیساهائی برقرار نمایند و پیروان متعددی، حتی درمیان ایلات و قبایل مغولی گردآورند. اینک که مغولان با جهان غرب هم مرز شده، و همراه جنگها، بینشان ارتباطی برقرار گردیده بود، مسیحیان توانسته بودند، در دستگاه حکومتی نیز راه یابند و تعدادی از چنگیزیان و فرماندهان آنان را به دین مسیح بگروانند. هلاکو قبل از ورود به ایران خود بودائی شده، و همسر و همچنین مهمترین فرمانده سپاهش مسیحی گردیده بودند. این گونه بسیاری از مغولان، بودائی و یا مسیحی شده؛ و رهبانان و کشیشان، همراه با خیل ایلات گوناگون شَمَنی وارد ایران شده بودند. پس از فتح سراسری ایران توسط هلاکوخان و تشکیل حکومت ایلخانی در این سرزمین به سال ۶۵۶ ﮪ به دنبال تخریب مساجد و مدارس، ساختن معابد بودائی و کلیساها آغاز گردید و به سرعت ادامه یافت. پس از این خان، اباقا و سپس ارغون، جانشینانش، یکی پس از دیگری که بودائی شده بودند، دستور به ساختن معابد این آیین و تندیس های بودا را دادند؛ که با شرع اسلام تفاوتهای فاحش داشت؛ و بر پریشانی فکری مردم راه گم کرده بیش از پیش افزوده شد.

هنگامی که موارد گوناگونِ مورد بحث را مرور نماییم، در جامعۀ ایرانی با مسائل زیر روبرو می شویم:

۱- زنان مغول بنابر سنّت قبیله ای خود، در اقتصاد و سیاست وارد شدند؛ در کنار همسرانشان در شوراها و امور  گوناگون شرکت جستند و آزادانه آداب و رفتار خود را برملا ساختند.

۲- خانها یا بهتر گفته شود ایلخانها به سرعت دست اندر کار اجرای قوانین ” یاسا” به جای قوانین ایرانی و اسلامی شدند.

۳- فرماندهان نبردها یا ” نویان­ها ” و سایر روسای قبایل بتدریج استقرار یافته، امور را در دست گرفتند و طبقۀ جدید ” اشرافیت ایلی” ایجاد گردید. بعلاوۀ یک طبقۀ جدید نوخاسته و بی اصل دیوانی- تجاری ایرانی که توانستند خلاء موجود در دوایر گوناگون حکومتی را با نابخردی و عدم آگاهی پر کنند.

۴- با توسعۀ امپراطوری که به سرعت از چین تا شامات و یا بهتر گفته شود از اقیانوس کبیر تا دریای مدیترانه را فرامی گرفت؛ و تقریبا چهارپنجم جهان اسلام را نیز شامل می شد؛ از سوئی از جانب غرب مسیحیان؛ و از سوی دیگر چینیان بودائی وارد معرکۀ سیاست، اقتصاد و فرهنگ شدند؛ و هریک به نفع خود از اوضاع آشفته سود می جست و این گونه خطر جدیدی بخصوص فرهنگ ایران رامورد مخاطره قرار می داد.

خلاصه آنکه آشفته بازاری در همۀ شئون اداری، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در زیر لوای یک حکومت بیگانه ایجاد گردید که می رفت تا شیرازۀ این سرزمین را از بنیاد برکَنَد.

در این دورۀ وانفسا به پدیدۀ دیگری برمی خوریم که در قرنی پیش اهمیت و نمودی خاص یافته بود؛ و اینک به ضرورت زمان رونقی مضاعف و کاملا نمادین در کلیۀ شئون زندگی می یافت؛ و آن ” تصوّف ” بود. مردم راه گم کرده، گیج و پریشان؛ از هرسو به خانقاه ها، که هر روز رو به فزونی داشت، روی آوردند تا در این مکانها مأمنی امن یابند و خود را به دامن مرادی می آویزند. بتدریج ایران زیر پوشش خانقاهها قرار گرفت، مرادان و مریدان روز به روز تعدادشان بیشتر می شد، مشرب ها و مکتب های عرفانی- صوفیانه رشدی بسیار چشمگیر یافت؛ و در بعضی از آنها ابداعاتی وارد شد. در این میان دو گروه را می توان از یکدیگر تکفیک نمود: یکی گروه منفعل، گوشه گیر و بی تحرّک؛ و دیگری گروه فعّال و کارساز که ” اهل فتوّت ” بودند. آنان بسرعت با تشکّلهایی در خانقاههای خود، دست به فعالّیت های به نوعی می توان گفت سیاسی ضدّ ستم و ضدّ بیگانه زدند؛ که از آن میان بعضی فرقه ها گرایش های شیعی مذهب داشتند؛ و سرانجام در واپسین روزهای عمر حکومت ایلخانی، از دل آن، حکومت شیعی سربداری در خراسان سر برون آورد.

بدنبال چنین اوضاع پیچیده و خطرناکی، سرانجام فرهنگ ریشه دار و عمیق ایرانی به یاری آمد؛ چنانکه در گذشته نیز بارها چنین شده بود. افراد چند خانوادۀ اصیل، فرهیخته، پرتجربه و دلسوز ایرانی که از غوغای زمانه نجات یافته بودند، بپاخاستند، کمر همّت برمیان بستند تا آب رفته را در حدّ امکان به جوی باز گردانند؛ و این  سرزمین را از ورطۀ نیستی رهائی بخشند؛ هرچند به بهای جان خود.

این مسئله را باید این گونه ارزیابی کرد که چنانکه بحث آن گذشت، زمانی که حکومت مغول تشکیل گردید، جنگ شمشیر تبدیل به جنگ قلم شد؛ زیرا مغولان فاقد آن توانائی بودند که بتوانند ایران را که می توان گفت ابر قدرت شرق بود، اداره کنند. بزودی خاندانهای ریشه دار ایرانی که از گزند زمانه به نوعی مصون مانده بودند، از نیاز مغولان برای فرمانروائی بر این پهنۀ وسیع سود جستند و زمام امور را هریک به نوعی و در موضعی در دست گرفت. در این مبحث به عنوان نمونه اقدامات سه خاندان ایرانی را که سهمی بسزا و اساسی در تجدید حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این سرزمین داشتند مورد بررسی قرار می دهیم:

۱- خواجه نصیرالدین طوسی و خاندانش: خواجه( ۵۹۷- ۶۷۲ ھ) که اندیشمندی والا و دانشمندی بزرگ و نامی بود، هنگام حملۀ مغول به ایران در قلاع اسماعیلی بسر می برد؛ که چند سالی قبل از این تاریخ با دعوتی تقریبا اجباری، ولی احترام آمیز این اقدام صورت گرفته بود. او که شیعۀ دوازده امامی بود، و از فقه و اصول آن کاملا مطلّع، با حشر و نشر با اسماعیلیان توانسته بود اندیشه های معنوی خویش را از سوئی و دانش وسیعش را از سوی دیگر تکامل بخشد؛ زیرا در آن زمان قلاع اسماعیلیه، بخصوص قهستان و الموت که او در آنها زیسته بود، از کانونهای مهم علمی، فرهنگی و بخصوص عرفانی شرق بشمار می رفت.  پس از گشوده شدن قلعه ها به سال ۶۵۴ ﮪ  و سقوط دستگاه اسماعیلیّه، خواجه توانست نزد هلاکو راه یابد و زمام امور را بدون اینکه شغلی را بپذیرد، در دست گیرد. ازمهمترین اقدامات وی بازسازی اوقاف کشور، گردآوری کتابها و وسائل علمی- هنری بازمانده از تهاجمهای ویرانگر در سراسر ایران، گردآوری و حمایت دانشمندان گریخته و یا گوشه نشین؛ و از همه مهمتر ایجاد رصدخانۀ مراغه بود؛ که این شهر پس از استقرار حکومت ایلخانی به پایتختی برگزیده شد. خواجه نصیرالدّین از طرفی با سفر به نقاط مهم ایران ویران شده این اقدامات را دنبال می کرد؛ و از طرف دیگر، اینک که راه چین و راه غرب توسط امپراطوری واحد مغول گشوده شده بود؛ که این ارتباط بخصوص از طریق ” جادۀ ابریشم ” ایجاد گردیده بود، دانشمندان، ادیبان، بازرگانان و اهل فن را به پایتخت دعوت؛ و آنان را بکار می گماشت. امپراطوری تازه تأسیس یافته، سبب گردید که افکار جهان شرق و غرب یک بار دیگر در ایران با یکدیگر تلاقی نماید؛ و بتدریج داد و ستد فرهنگی و بازرگانی در این گسترۀ وسیع از جهان متمدّن برقرار گردد؛ که یکی از مراکز آن اینک مراغه پایتخت و رصدخانۀ آن بود. گفته اند که صد دانشمند در آنجا زیردست خواجه بکار اشتغال ورزیدند. فرزندان او که همه دانشمند و اهل ادب بودند و سایر نزدیکانش بر سر کارهای عمده گماشته شدند؛ و بتدریج در امور گوناگون سراسر ایران رخنه کردند. بدین ترتیب جوانه های دانش و فرهنگ و نمودارهای اقتصادی از زیر غبار سُم ستوران مغول بدرآمد. ازمهمترین اقدامات خواجه نصیرالدین طوسی رونق بخشیدن، نه تنها به کار مسلمانی نیمه جان، بلکه به کار شیعیان بود که با سود جستن از اوضاع ایجاد شده، توانست آنان را از انزوا خارج سازد. این گونه که پس از براندازی حکومت پانصد و اندی سالۀ عبّاسیان؛ و قتل المستعصم بالله، آخرین خلیفه که اولوالامر مسلمین جهان به شمار می رفت؛ و لطمه ای شدید بر مذهب تسنن نیز وارد آمد، با کوشش خواجه، روحانیان مهم شیعه چون خاندان علّامۀ حلّی وارد دستگاه حکومتی گردیدند، به ایلخان معرّفی شدند؛ و از این طریق شروع به تبلیغ مذهب خود نزد مغولان کردند؛ که آنان نیز در آشفته بازار دنیای جدیدی که گشوده بودند، راه گم کرده و پریشان خاطر گشته بودند. کار تا بدانجا بالا گرفت که پس از چندسال، در نیمۀ عصر ایلخانی، توانستند اولجایتو، ایلخان را به سال ۷۰۹ ﮪ برای مدّتی به مذهب تشیّع بگروانند؛ ولی هنوز بسیار زود بود که توفیق نهائی حاصل نمایند؛ و با اقامات مجدّانه دست اندرکاران سنّی مذهب، که اکثریت با آنان بود، بار دیگر خان به مذهب تسنن بازگشت.

۲- خاندان جوینی: نیاکان این خانواده از دیرباز جزء دیوانیان مهم محسوب می شدند؛ و این مقام نزد آنان موروثی بود. در این زمان دوبرادر، به نامهای شمس الدّین و عطاملک جوینی عهده دار مهمترین شغلهای دیوانی گشتند. آنان نیز ازهمان ابتدا از نیازمغولان برای گرداندن چرخهای حکومتی سود جستند. شمس الدّین مقام وزارت یافت و با لقب ” صاحب دیوان” شهره گردید؛ و عطاملک حکومت بخش اعظم عراق عرب به مرکزیّت بغداد را یافت و هردو خدمات بسیار شایسته و اساسی ای  برای تجدید حیات ایران به انجام رسانیدند. در حقیقت صاحب دیوان، فرزندان و نزدیکانش بودند که مملکت را اداره می کردند؛ و سرانجام توانستند ایلخان جدید را که به سلطان احمد تَکودار (۶۸۰ ھ) معروف گردید، چنانکه از نامش پیداست به دین اسلام بگروانند؛ و این توفیقی عظیم برای ایرانیان بود که از زیر یوغ قوانین ” یاسا” از سوئی و فشارهای مسیحیان و بوداییان از سوی دیگر رهائی یافتند. عطاملک جوینی توانست برای خود در بغداد پایتخت خلفا، دستگاه شاهانه ای به سبک ایرانی برقرار نماید. برتخت زرّین نشیند و تاج زرّین برسرنهد. این گونه پس از چند قرن بار دیگر ایرانیان بوسیلۀ عنصر مغول توانسته بودند بربغداد و میان رودان تسلط یابند و فرهنگ ایرانی را بدون واسطه در آن منطقۀ حساس جاری نمایند. توسط او راههای مهم بازرگانی- سوق الجیشی ترمیم، ارتباط شهرها در داخل و خارج بار دیگر برقرار و مرمّت ویرانیها به سرعت آغاز گردید. در این زمان جنگهای خارجی در جبهه های مرزهای غربی، در شامات و مصر که از زمان هلاکوخان شروع شده و تا این زمان ادامه یافته بود، صورت دیگری یافت. تا این زمان کفر و اسلام با یکدیگر می جنگیدند در حالیکه اینک دو فرمانروائی مسلمان که هریک خود را حق و دیگری را باطل می انگاشت در برابر یکدیگر قرار گرفته بودند. ایران توانسته بود به مرزهای پیش از اسلامی خود برسد؛ و نیروی قبل از تهاجم مغول را به گونه ای دیگر به دست آورد و ایفاگر نقشی اساسی در این زمینه گردد. خاندان جوینی و فرزندان آنان که همه فرهیخته و اغلب برسر کارهای حساس نهاده شده بودند، ایفاگر اصلی این نقش شدند. ولی سرانجام جان خود را برسر این کار نهادند. مغولان که از نیروی روزافزون عنصر ایرانی بطور کلی وخاندان جوینی بطور اخص بسیار بیمناک شده بودند، و حاسدان و دشمنان و رقبای نوخاستۀ ایرانی آنان نیز به این بیم می افزودند، سرانجام به بهانۀ نزدیکی شمس الدین صاحب دیوان به دشمنان  خارجی و به بهانۀ قدرت گرفتن مادی و معنوی بیش از حدّ عطاملک جوینی و خاندانشان، شمس الدین و فرزندانش را به قتل رسانیدند و عطاملک را خانه نشین و اموالش را مصادره نمودند.

۳- خاندان رشیدالدین فضل الله همدانی: شگفت آنکه رشیدالدین نیز همراه تنی چند از افراد خانواده اش، چون خواجه نصیرالدین طوسی در دژ الموت نزد اسماعیلیان بسر می برد، که هردو طرف بخصوص اسماعیلیان از دانش و بینش یکدیگر سود می جستند. او پزشک و دانشمندی جامع علوم عقلی و نقلی بود که ابتدا دین یهودی داشت، ولی مدتی بود که همراه خانواده به دین اسلام گرویده و در اصول و فروع آن خبره گشته بود. رشیدالدین نیز چون جوینی­ها و خواجه نصیرالدین از نیاز مغولان به ایرانیان دیوانسالار و کارساز بهره گرفت، خود را به حکومت نزدیک ساخت و به حکم مشاور ایلخانان، به خصوص مهمترین آنان، غازان خان وارد کارهای اداری و فرهنگی گردید و مدتی نیز مقام وزارت یافت. یکی از مهمترین اقدامات فرهنگی- اجتماعی رشیدالدین نگاشتن کتاب ارزشمند ” تاریخ رشیدی” است که مهمترین منبع مغول شناسی و تاریخ مغول در ایران می باشد. مهمترین اقدام سیاسی خواجه دست داشتن در به اسلام درآوردن غازان، بزرگترین ایلخان بوده است، که او بودائی متعصبی بود و از کودکی تربیت کامل بودائی داشت. از آن زمان ( ۶۹۴ﮪ) بار دیگر اسلام دین رسمی ایران گردید؛ و به قول خواجه رشیدالدین: ” کفّار مغولی که زیادت از عدد ریگ بودند، اسلام آوردند”.

پس از این دوران حساس و در نتیجۀ آن، به تشویق خواجه، غازان خان در تبریز مجموعه ای از بناهای فرهنگی و علمی ساخت و خود نیز چنین کرد که به ” ربع رشیدی” شهرت یافت. مدرسه، کتابخانه، دارالشفا و سایر دوایر این مجموعه بزودی چنان پُر آوازه گشت که از سراسر شهرها و دیگر نقاط جهان، دانشمندان، ادیبان و هنرمندان بدان روی آوردند، و آن کانونی برای آموزش فنون و علوم گوناگون و گردآوری کتابها و آثار هنری گردید. خواجه رشیدالدین و فرزندانش که همگی دانشمند و ادیب و ادب پرور بودند، و بر سر کارهای حساس در سراسر مملکت گماشته شده بودند، چون خاندان جوینی، سهمی بسزا در ترمیم ویرانی ها، تضعیف عنصر مغول، در برابر عنصر ایرانی و احیای ایرانیّت داشتند، ولی آنان نیز به سرنوشت جوینی ها دچار گشتند. در اثر سعایت بدخواهان و دشمنان ایرانی به بهانه های ناچیز، و بیم همیشگی مغولان از نیرو گرفتن بیش از حد ایرانیان، که نشان از بدی وضع جامعه و نابسامانی اوضاع در اواخر عمر حکومت ایلخانی، پس از آنهمه کوشش داشت، خواجه و پسرانش به سال ۷۱۸ ﮪ به قتل رسیدند، اموالشان مصادره شد، ربع رشیدی، این کانون فرهنگی- علمی که جنبۀ جهانی یافته بود، ویران گردید، و همچنان کارِ سامان اوضاع، نیمه تمام ماند. خواجه در مقدمۀ  کتاب سودمند و پر ارزش خود این نابسامانیها را بازگو می کند، و متهورانه و با صراحت می نویسد که نیمی از آنچه را که دربارۀ پریشان حالی و گرفتاری مردم، و همچنین ویرانی ها و از هم گسیختگی کارها باید می گفتم، نقل نکردم، تا مبادا که در آینده های نزدیک و دور، خوانندگان گفته های مرا باور نکنند. همچنین او موارد غلّو آمیز دربارۀ بعضی امور و افراد را که گاه جنبۀ معجزه بخود می گرفت و جزء باورها درآمده بود، با جملۀ “العهدةالّراوی” نقل می کند. با آنچه که گذشت، باید به این نکته توجه خاص مبذول داشت که یکی از مهمترین وکارسازترین اقدامات این سه خاندان و سایر دیوانسالاران، دانشمندان و متفکران و ادیبان کارآمد و دلسوز که در رأس ادیبان، مولانا جلال الدین بلخی و سعدی شیرازی، یکی در شمال و دیگری در جنوب، چون الماسی بر تارک فرهنگ ایران درخشیدن گرفته بودند، هرچه بیشتر و هرچه سریعتر، ایرانی کردن مغولان و دستگاه فرمانروائی آنان بود. یکی از مهمترین موارد این اقدامات این بود که فرامین و نامه های دولتی که در بامداد حکومت به زبان و خط مغولی نوشته می شد، تبدیل به خط و زبان فارسی گردید، که به علّت ناکارآمدی آن زبان تقریبا به آسانی صورت پذیرفت و در زمان غازان خان، در دورۀ میانی حکومت، این کار تکمیل گردید. از سوی دیگر نوشته های روی سکه­ها که در ابتدا آن نیز به خط و زبان مغولی نقر می شد، بزودی تبدیل به دو زبان مغولی و فارسی و سپس تبدیل به خط و زبان فارسی شد. از زمان اسلام آوردن غازان خان، برسکه­ها، کلمات شهادتین و نام چهار خلیفۀ اول حکّ گردید، و از آن پس این رسم ادامه یافت. در زمان کوتاه شیعه گری سلطان اولجایتو، نام دوازده امام نیز بر سکه­های زریّن نقر شد، که در نوع خود اعلام رسمیّت یافتن این مذهب بود. بدین ترتیب سیر تحوّل قبول ملّیت و فرهنگ ایرانی را از روی این اسناد بدرستی و روشنی می توان یافت. گذشته از بازسازی انواع فنون و هنرها، که در رأس آنها، معماری، نقاشی و شعر بود.

با آنچه گذشت می توان چنین نتیجه گرفت که: سرانجام تهاجم مغولان منجر به فتح نهائی چین و ایران شد. بدنبال ایجاد حکومت منطقه ای چنگیزی در مغولستان- صحرای گُبی، که پایتخت، شهر قراقروم برگزیده شده بود، و به پکن منتقل گردید، در نیمۀ اول قرن هفتم هجری برابر با قرن سیزدهم میلادی این حکومت تبدیل به یک امپراطوری وسیع و عظیم شد که از جهت وسعت تنها با امپراطوری اسکندر مقدونی در تاریخ قابل مقایسه است، و نه تنها وضع ایران، بلکه اوضاع جهان را دگرگون ساخت. آنان در چند تهاجم تا اروپا، پشت دروازه های مسکو و کناره های رود دانوب در بالکان نیز پیش رفته بودند، و غربیان را که می خواستند از این پدیدۀ نوی ویرانگر برای درهم کوبیدن مسلمانانِ منطفه بهره گیرند بیمناک و ناامید ساخته بودند. از آن پس دول غربی تنها به این بسنده کردند که بوسیلۀ این نیروی مخرّب با فعل و انفعالات سیاسی- مذهبی، حکومتهای مسلمان رقیب را تضعیف نمایند، در حالیکه خود در جبهه های مدیترانۀ شرقی هنوز سرگرم آخرین نبردهای صلیبی بودند. مغولان بدنبال چشیدن طعم شیرین شکست ناپذیری، طرحی هم برای درهم کوبیدن آخرین کشورهای مسلمان، یعنی شامات و مصر که بدست ممالیک اداره می شد و سپس مغرب عربی، پی ریزی کردند، تا کار مسلمانی را یکسره سازند. از همان ابتدا، زمانی که هلاکو برای فتح سراسری ایران به راه افتاد، طیّ فرمانی از جانب مُنگوقاآن برادر خویش، که در پکن مستقر شده بود می بایست از جیحون تا فرات را در تصرّف درآورد و حکومت جدیدی را در این منطقه پی ریزی نماید. این محدوده که بهتر است بگوییم از هرات تا فرات گسترۀ ایران عهد باستان را شامل می شد. هلاکو توانست فرمان برادر را عملی سازد و حکومت ایلخانی را تشکیل دهد. ابتدا مراغه و بغداد، دو پایتخت ییلاقی و قشلاقی آن شد؛ ولی چند سالی بعد، به جای مراغه، تبریز بعلّت اهمیت بیشتر به پایتختی ییلاقی برگزیده شد. این گونه از همان شروع حکومت ایلخانی به نبردهای جدیدی در دوجبهۀ مرزهای شرقی، شمال شرقی و غربی ایران گشوده شد.

در ماوراء خراسان، در قفقاز شاهزادگان چنگیزی که آنان نیز حکومتهای نوئی تشکیل داده بودند، که به “اولوس چهارگانۀ چنگیزی” معروف گردید، از سهم خود ناراضی بودند، زیرا حصّۀ ایلخانی را چه از جهت وسعت خاک و چه از جهت اهمیت، بیشتر می دیدند. اینک جهان شرق سه اَبَر قدرتِ حکومت قاآن در چین، حکومت ایلخانی در ایران و فرمانروائیهای مملوکی در شامات و مصر را درخود می پرورانید. بزودی چین مانند گذشته انزوای خود را بدست آورد، و امپراطوری مغول بدان بسنده کرد که از مواهب آن سرزمین وسیع و شگفت بهره گیرد وتنهابه سروری تشریفاتی و صوری و کسب عواید بیشمار نواحی مفتوحه راضی گردد.

ایلخانان در اوج پیروزیها در جبهه های غرب، به سال ۶۵۷ ﮪ ابتدا حلب و سپس دمشق را در شامات فتح کرد و از آن پس بدنبال چند نبرد پی­درپی که گاه شکست نیز بدنبال داشت، تا غزّه، یعنی دروازۀ مصر پیش راندند، ولی سرانجام شکست نصیبشان گردید، و در ماوراء فرات متوقف شدند. یکی از مهمترین دلایل ایرانیان برای به اسلام درآوردن ایلخانان این بود که نبردهای شامات و مصر که صورت رویاروئی کفر با اسلام را بخود گرفته بود، تغییر یابد، زیرا ایرانیان نه تنها درداخل، مغولان را وادار به کسب فرهنگ ایرانی می نمودند، بلکه در خارج نیز نبردها را برای توسعۀ احتمالی قلمرو تحمل می کردند. اندیشۀ ایرانشهری عهد باستانِ آنان به نوعی دیگر به کورسو افتاده بود. در زیر سیطره گرفتن شاهراه تجارتیِ جهانی “جاده ابریشم” که از چین آغازو به انتهای دریای مدیترانه ختم می شد، می توانست ایرانیان را به چاره جوئی در این زمینه وادارد. اینک چون عهد باستان، اندیشه های غرب و شرق در گستره ای بسیار وسیع در ایران با یکدیگر تلاقی می کرد و چشم اندازهای جدیدی را پیش روی می گشود. با کوشش دیوانسالاران دلسوز و فهیم و ادیبان فرهیخته و دانشمندان و هنرمندان، بتدریج شهرهای مراغه، تبریز، اصفهان، شیراز، بغداد، هرات، بخارا، بلخ، توس و نیشابور و دیگر شهرهای مهم، که از آن میان هرات و نیشابور با خاک یکسان شده بودند، چون گذشته به کانونهای مهم سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تبدیل شدند. مکتب های نقاشی- مینیاتور ایجاد شد، صنعت فلزکاری و کاشیکاری رونق گرفت. باز سازی و بنای مساجد، مدارس، کاخها و میدانها و بازارها، با سبک معماری نو، با برخوداری از سبکهای گذشته نمودار شدند. پیشرفت شگفت انگیز هنر خوشنویسی و موسیقی چشمگیر گردید، و شعر عرفانی به اوج خود رسید. خلاصه اینکه نه تنها تجدید حیات فرهنگ و تمدن ویران شده، بلکه وارد ساختن ابداعات جدید برگرفته از اندیشه های جهان شمول نو در آنها، نوید ایجادفرهنگی نو را با خود داشت. ایرانیان خسته وکوفته، با تجربه­اندوزی از گذشته­های تاریخی دورو نزدیک خود، دریافته بودند که می­بایست ریشه های نیرومند درخت زندگی خود را که در تندباد حوادث شکسته بود، به سرعت و دقت و با تمام سختی ها، آبیاری نمایند تا بار دیگر این درخت جوانه زند و باردیگر که چنین شد. یک بار دیگر در تاریخ دور و دراز ایران، قُقنُس از خاکستر خود زاده شده بود.

در خاتمه مطلب دیگری باقی است، و آن جواب به این سؤال که با وجود این همه دگر گونی های منفی و مخرّب، آثار بازمانده در روحیات ایرانیان چه بود و این آثار تا کی باقی ماند؟

جواب اینکه تعداد زیادی از مردم به عرفان و تصوف روی آوردند تا دوای درد خویش را نزد مریدان یابند. تعداد دیگری با از دست دادن اعتماد به نفس، تقدیری و جبری شدند تا خویشتن را تسلّی بخشند. تعدادی نوخاسته و فرصت طلب، خود را به مرکز قدرت رسانیدند تا مقامها و ثروتهای بیکران بدست آورند. دلسوزان کارساز از هر گروه و طبقه خود را به آب و آتش زدند تا سازندگی و جبران مافات نمایند که موفق نیز بودند؛ ولی اغلب جان خود را در این راه از دست دادند؛ و این روند تازگی نداشت؛ در گذشته نیز چندین بار اتفاق افتاده بود و پس از آن نیز اتفاق افتاده است؛ اما نه با چنین شدتی؛ که این تکرارهای حوادث، گذشته از دلایل گوناگون، بیشتر به موقع ژئوپلتیکی این سرزمین بستگی دارد که در میانۀ جهان و بر سر راه تهاجمگران شرق و غرب قرار داشته و دارد. خلاصه اینکه: امروزه ایرانیان، در حالیکه خسته و کوفته اند، تجربه دیده های مجرّب و خستگی ناپذیری از کار درآمده اند. در خاتمۀ بحث نیز، چون آغاز، از حافظ مدد می جوییم که فرموده است:

بَس تجربه کردم که در این دیر مکافات                                با دُرد کشان هرکه در افتاد، بَر افتاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *